
وی افسرده وارد وب میشود وبا صدایی بغض دار آرام میگوید
سلام شقولیا
ناگهان وی با میز خالی ساری روبه رو میشود ومیزند زیر گریه
عررررررررررررررررر
ساری جونم دلم برات تنگ شده 
عررررررررررررررررررر
لیدی بلنک آرام به پشت او میزند وبا صدایی ناراحت میگوید
لیدی بلنک:گریه کردن بی فایدست چون سارا رفته وقطره اشکی از گوشه چشمانش سور میخورد
اما با این حرف گریه ی لیدی ولف شدت میگیرد
عررررررررررررررررررررررررررررررررررر
ساری کجایییییییییییییییییییی
کجا گذاشتی رفتی 
چرا بستنیتو تنها گذاشتی
از وقتی رفتی دارم آب میشم


سسااااااااااارییییییییییییییی
اهالیه وب همسایه که از عربده های لیدی ولف خسته شده بودند محکم به دیوار میزنند ومیگویند
-ده ساکت دیگه
ریناروژ:شرمنده
وبه پیش وی می آید اورا بقل میکند ومیگوید
ریناروژ:هرچقدر که میخوای گریه کن اما این چیزی رو تعقیر نمیده
لیدی ولف بالاخره دست از گریه بر میدارد
*هق* راست میگی*هق*
سارا کاشکی بتونی برگردی*هق*
دایانا:بالاخره میگی چی میخوای یانه
بی احساس*هق*
میخوام یه داستان گروهی*هق* بنویسم
هم بازدید*هق* کننده ها میتونن بیان*هق*
هم نویسنده ها*هق*
اگه میخواید بیاید زیر همین پست یه بیوگرافی بدید که شامل
اسم
فامیل
لقب
سن*هق*
علایق
تنفرات
اخلاق
استعداد میشه
خصوصیات ضاهریتون هم بگید تا عکس پیدا کنم*هق*
اگر هم میخواید خودتون تو گفتینوم عکس بفرستید*هق*
برای گفتینوم بکوب
بای