داستان خیلی سخت بود که... پارت ۲
خب با اجازه بزرگترا شروع میکنیم
از زبان زویی: توی هواپیما نشسته بودیم آدرینا خواب بود من داشتم تو دفتر خاطراتم مینوشتم: امروز من و آدرینا بلاخره به پاریس رفتیم آدرینا قراره به خونه بابا بره و من به خونه مامان و شهردار
بدجوری خسته بودم همش دلم میخواست از قدرتم استفاده کنم تا زود برسیم
هرکدوم از اعضای خانواده آگرست یک قدرت جادویی دارن من هم چون بابام گابریل اگرست هست من هم دارم
قدرت من اینه که سرعت زمان رو دستکاری کنم قدرت آدرینا اینه که یه وسیله رو بسازه یا نابود کنه قدرت آدرین اینه که تغییر قیافه بده
مرینت عضو خانواده اگرست نیست نمیدونم چرا این قدرت رو داره قدرت مرینت کنترل ذهنه
از زبان آدرینا: رسیدیم به فرودگاه یک عالمه بچه اونجا بود یک پسر با موهای طلایی و چشمای سبز... آدرین بود فوری شناختمش دختری هم با موها و چشمای آبی دوستش مرینت بود همونکه تو نامش دربارش گفته بود مستقیم پریدم بقل آدرین خلاصه چون تعطیل بود رفتیم خونه هامون
دو روز بعد...
از زبان مرینت: داشتم لباس میپوشیدم برم مدرسه آدرینا و زویی هم داشتن میومدن کلویی هم که نگم دیشب با زویی تصمیم گرفتیم که زویی اونو بکشه سمت خونه اقای آگرست تا بقیه نقشه رو اجرا کنیم...
💜یه وبلاگ خوشگل میراکلسی💜