داستان عشقی که به خیانت پیوست پارت ۲
اومدی؟😘😃
بخون گل خوشگل🌹🐞💜
بعد از کلی جنگ بلاخره ویلن رابری رو شکست دادیم(دیگه بخش جنگشو سانسور کردم) کت هم معجزه گر مار رو پس داد و بعد رفتم خونمون
تیکی گفت: مرینت حالت خوبه؟
گفتم: نه اصلا خوب نیستم
تیکی گفت: به آدرین فکر کن
گفتم: باشه
ولی... هیچ حسی تو ذهنم نیومد!
گفتم: احساس میکنم... من هیچ حسی نسبت به آدرین ندارم
تیکی گفت: مگه تو عاشقش نبودی؟
گفتم: الان دیگه نیستم...
تیکی گفت: من با ذره ذره وجودم حس میکنم که الان حالت خیلییییییییییی بده
گفتم: د... دقیقا
تیکی: مرینت! به خودت بیا! الان که هویت همو میدونید دیگه نمیتونی نگهبان باشی
شدو ماث: یک دختر پر شده از بی حسی که در حقش ظلم شدیدی شده یک بی عدالتی کامل برای آکومای من
(یک آموک هم درست میکنه)
شدو ماث: پر بزن آکومای من و اون دختر بی احساس رو شرور کن
از زبان راوی: آکوما میره تو کیف مرینت
شدو ماث: پرنسس عدالت من شدو ماثم حق توئه که نگهبان باشی ولی نمیتونی؟ خب من بهت قدرتی میدم که ثابت کنی باید عدالت و برقرار کنیم من بهت این جاستیس رو میدم که ببینی چه کسی بی عدالته
💜یه وبلاگ خوشگل میراکلسی💜