اومدی؟

بخون:

از زبان آدرینا: آدرین بهم یه پیام داد:کلویی فهمید من نوشتم: چیو؟ نوشت: قضیه لوسی بورژوا رو نوشتم: ای داد نوشت: به دو بدو بیا کتاب خونه شون 

از چیتا سریع تر با زویی رسیدیم

-پس فهمید؟

-چه جورم 9 تا کتاب نیست

-میگما این برادرمون چه حوصله ای داره میشینه همه کتابا رو میشماره

-خب خانوما اگه اجازه بدید به مرینت زنگ میزنم بیاد

کمی بعد...

-الو؟

-مرینت بیا

-چی شده؟

-من قضیه لوسی بورژوا رو فهمیدم

اون صدا صدای کلویی آدرین آدرینا یا زویی نبود بلکه صدای سابرینا بود

-و گفتم به کلویی بگم ولی میخواستم از دست مغروریشم خلاص بشم

-من تا پنج ثانیه دیگه اونجام

از زبان مرینت:

رسیدم به کتابخونه 

- بنابراین کتاب رو دست کاری کردم در واقع ذهن نویسنده رو کنترل کردم

-مرینت قضیه کنترل ذهن چیه؟

گفتم: همه خیال میکنن قدرت من بیشتره ولی به راحتی میشه ازش سو استفاده کرد

-من کلویی رو هم با قدرت مرینت دوپن چنگ هیپنوتیزم کردم واسه همینه که امروز با همتون مهربون شده بود...

زویی داد زد: تو دیوونه ای

آدرینا یک تفنگ آتش انداز ظاهر کرد سابرینا فرار کرد و...