خیلی سخت بود که... پارت 4
اومدی؟
بخون:
از زبان آدرینا: آدرین بهم یه پیام داد:کلویی فهمید من نوشتم: چیو؟ نوشت: قضیه لوسی بورژوا رو نوشتم: ای داد نوشت: به دو بدو بیا کتاب خونه شون
از چیتا سریع تر با زویی رسیدیم
-پس فهمید؟
-چه جورم 9 تا کتاب نیست
-میگما این برادرمون چه حوصله ای داره میشینه همه کتابا رو میشماره
-خب خانوما اگه اجازه بدید به مرینت زنگ میزنم بیاد
کمی بعد...
-الو؟
-مرینت بیا
-چی شده؟
-من قضیه لوسی بورژوا رو فهمیدم
اون صدا صدای کلویی آدرین آدرینا یا زویی نبود بلکه صدای سابرینا بود
-و گفتم به کلویی بگم ولی میخواستم از دست مغروریشم خلاص بشم
-من تا پنج ثانیه دیگه اونجام
از زبان مرینت:
رسیدم به کتابخونه
- بنابراین کتاب رو دست کاری کردم در واقع ذهن نویسنده رو کنترل کردم
-مرینت قضیه کنترل ذهن چیه؟
گفتم: همه خیال میکنن قدرت من بیشتره ولی به راحتی میشه ازش سو استفاده کرد
-من کلویی رو هم با قدرت مرینت دوپن چنگ هیپنوتیزم کردم واسه همینه که امروز با همتون مهربون شده بود...
زویی داد زد: تو دیوونه ای
آدرینا یک تفنگ آتش انداز ظاهر کرد سابرینا فرار کرد و...
💜یه وبلاگ خوشگل میراکلسی💜