ویلای وحشت(داستان گروهی)پارت اول
- .هورااااا باالخره از شر امتحانا خالص شدیم
به:توکا که با خوشحالی باال پایین می پرید نگاه کردم و خندیدم « دختره گنده خجالت بکش با این سنت عین این
.دبیرستانی ها رفتار می کنی»
- .خب خوشحالم
- .منم خوشحالم اما مثل تو عین کانگورو باال پایین نمی پرم
- .از بس که بی ذوقی
دُُُرسا درحالی که کوله مشکی اش را روی شان:ه اش جا به جا می کرد با اعتراض گفت « باز شماها شروع کردین
.بسه تو روخدا»
:توتو دوباره جبغ کشید و گفت «.بیاین بریم پاتوق»
:سریع کولمو برداشتم و درحالی که از روی نیمکت بلند می شدم گفتم « من عمرا با تو جایی بیام باز دوباره می خوای
آبرومو ببری هنوز دفعه ی قبل.ی که رفته بودیم پاتوق یادمه داشتم از خجالت می مردم»
:توتو بازومو گرفت و مانع رفتنم شد «.بشین بینیم بابا...تقصیر خود پسره بود می خواست سر به سرم نذاره»
- .اون بدبخت که چیزی نگفته بود
- نگفته بود؟ درسا نگفته بود؟ پررو از کنارم رد شد و گفت من هوس شیر برنج کر.دم
:سعی کردم جلو خنده ام را بگیرم «.آخه رنگ پوستت خیلی سفیده اون طفلک هم یاد شیر برنج افتاد» توتو با
:عصبانیت گفت « هر چه قدر هم سفید باشه اون حق نداشت همچین چیزی بگه. به نظر من که حقش بود شیشه
.ی دوغ رو روش خالی کنم»
:درسا با خنده گفت «خب حاال فراموشش ک.ن بیاین بریم جشن بگیریم»
.توتو در حالی که بازومو گرفته بود سوار ماشین درسا شد
کمی بعد ماشین جلوی رستوران شیکی توقف کرد. هر سه با خنده وارد رستوران شدیم و پشت میز همیشگی
:نشستیم. توتو به اطراف نگاهی انداخت و با ذوق گفت «بجه ها .میز روبه رو رو نگاه کنین چه هلوهایی» با
:حرص گفتم «.جان من اینقدر ضایع رفتار نکن همین یه ذره آبرومون هم می بری» - خب من چی کار کنم
.خوشگلن دیگه
:چپ چپ نگاش کردم و گفتم «می بندی یا ببندمش؟»
- .ایششش عین این مامان بزرگا میمونه
- .کوفت ببند اون نیشتو
درسا:با خنده گفت «.فکر کردی چرا توکا اینجا رو اینقدر دوست داره؟ به خاطر هلوهاشه»
.ترجیح دادم به جای کل کل با توتو نگاهی به منو غذا بندازم
:پیشخدمت که دیگه باهامون آشنا شده بود به طرفمون اومد و گفت «خانوما چی میل دارین؟»
:درسا لبخندی زد «.همون غذای همیشگی» پی شخدمت سری تکان داد و از میز فاصله
.گرفت
.توتو نگاهی داخل کیفش انداخت و کتابی را بیرون کشید
.با دیدن اسم کتاب اخمام تو هم رفت
- .باز تو داری از این چرت و پرتا می خونی
- .سعی نکن منصرفم بکنی چون من عاشق این طور کتابام
:درسا اسم کتاب را زیر لب زمزمه کرد «دنیای ارواح»
:با خنده گفت «.توتو من موندم تو که این همه از این مزخرفات می خونی چرا شبیه روح و جن نمیشی»
:توتو چشماشو تاب داد و گفت «.اینا واسه من هیجان داره»
.با آوردن غذا ها دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد. بعد از غذا سوار ماشین شدیم
درسا درحالی که رانندگی :می کرد گفت «.بچه ها بیاین یک برنامه بریزیم بریم مسافرت»
:توتو با خوشحالی دستاشو به هم زد «.آخ جون من که آماده ام» درسا از تو آینه نگاهی
:بهم انداخت «تو چی مارگارت؟»
- .فکر نکنم بتونم بابام خونه تنها میمونه
:توتو با غرغر گفت «اه ماری بس کن دیگه...یکی دو هفت.ه میریم و بر می گردیم»
- کجا می خواین برین؟
:درسا پشت پشت چراغ قرمز توقف کرد و گفت «.میریم شمال ویالی یکی از دوستای بابام»
- حاال چرا یه دفعه یاد مسافرت افتادین؟
- .بعد از یک ماه خر زدن واسه امتحانا یک مسافرت خیلی میچسبه
- .من باید با بابام حرف بزنم
توتو:با ذوق گفت « مامانو بابای منم که نیاز یبه راضی کردن ندارن... همینطوری خوشحال می شن اگر بفهمن دو
...هفته ای ازشون دورم»
.درسا سری تکان داد و با سبز شدن چراغ راه افتاد
:وارد خانه شدم و با خنده صدا زدم « بابا؟»
- .چه عجب خانوم تشریف آوردن دیر کردی مارگارت خانم
- بعد از امتحان با توکا و درسا رفتیم رستوران...شما ناهار خوردین؟
- .نگران من نباش غذامو خوردم
گونه بابا رو بوسیدم و به اتاقم رفتم. لباسامو عوض کردم و کنار پدر مهربونم روی مبل نشستم. دستمو دور گردنش
:حلقه کردم و گفتم «پاپا میشه یه درخواستی بکنم؟»
نگاهی موش:کافانه به چهره ام کرد و گفت «باز چه درخواستی داری؟»
:نیشخندی زدم و سعی کردم لحنم نرم و اغوا گر باشه «.بابا... می خوام برم مسافرت»
:بابا با خنده گفت «.باشه با هم میریم»
- .می خوام با دوستام برم
:جدی شد و نگاهش را مخلوط با کمی نگرانی بود به چشمانم دوخت « بادوستات؟ کجا؟»
- .شمال
:بابا با نگرانی گفت «چطور می تونم یکی یکدونمو تنهایی بفرستم مسافرت؟»
.سرمو پایین انداختم و هیچی نگفتم
:بابا با صدای بغض آلودی گفت «.بعد مامانت فقط تو یکی واسم موندی نمیتونم از دست دادن تو هم تحمل کنم»
از حرفی که زدم پشیمون شدم. با:صدای لرزانی گفتم «.ولش کن بابا...نمیرم...نمیخوام نگرانتون کنم»
:بابا چیزی نگفت و یه اتاقش رفت. به در بسته اتاقش ضربه زدم و گفتم « بابا توروخدا ناراحت نباشین من مسافرت
.نمیخوام یه روز دوتایی با هم میریم»
بابا چیزی نگفت. منم با ناراحتی به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم. پلکام سنگین شد و آروم آروم روی هم
.افتاد
. در تاریکی فرو رفتم. هیچی دیده نمی شد. بوی ترشیدگی به مشام می رسید. چشمام فقط تاریکی رو می دیدن
تصاویر ترسناکی از مقابل چشمانم گذشت. دختری هفت هشت ساله با موهای آشفته و بلند که جلوی صورتش
ریخته بود . نمیتونستم شکل صورتش رو ببینم. دستان استخوانی اش را که پوست ترک خورده و رنگ پریده ای
:داشت به طرفم دراز کرد. با صدای خش داری گفت «...منتظرتم مارگارت»
با وحشت از جام پریدم. نفسام بریده بریده شده بود. در قفسه سینه ام احساس سنگینی می کردم. تصویر دختر در
مقابل .چشمانم بود و صدایش در ذهنم تکرار می شد
«...منتظرتم مارگارت
سرمو تکان دادم تا اون تصاویر ترسناک از ذهنم بیرون بره. از رو تخت پریدم و صورتمو آب زدم. از اتاق خارج
.شدم. بابا روی مبل نشسته بود و به تلویزیون خیره شده بود
- .سالم بابا
با دیدن من لبخندی زد و :گفت «ساعت خواب دخترم. خوب خوابیدی؟»
- .بد نبود
- .بیا بشین کارت دارم
:کنارش روی مبل نشستم. بابا تلویزیون رو خاموش کرد و گفت «.بهت اجازه می دم بری»
:با تعجب به چشمای بابا زل زدم «.چرا؟ من که گفتم زیاد هم مهم نیست»
:بابا لبخند مهربونی زد «تو جوونی نیاز به تفریح داری بعد از فوت مادرت... تو هیچ تفریحی نداشتی...همیشه کنار من
.تو خونه می موندی یا اینکه سرت تو درس و دانشگاهت بود. این مسافرت واست الزمه...برو نگران منم نباش» از
:موافقت بابا خوشحال شدم و گونشو بوسیدم «.قول می دم مواظب خودم باشم» - گفتی می خواین برین شمال؟
- .آره. با درسا و توتو خودتون می شناسینشون دخترای خوبین
- .اگه نمیشناختمشون که بهت اجازه نمیدادم بری
- .ممنون بابایی
.سریع به اتاقم رفتم تا این خبر رو به درسا بدم
- الو درسا؟
- چی شده؟
- .بابام موافقت کرد
:درسا با خوشحالی گفت «ایول. مامان و بابای توتو .هم موافقت کردن»
:با هیجان گفتم «کی میریم؟»
- .من واسه سه روز دیگه بلیت قطار گرفتم
- با قطار میریم؟
- .آره. می خواستم با ماشین بریم اما ماشینم خراب شده مثل اینکه قسمته با قطار بریم
- .باشه
- .پس تا سه روز دیگه
- .فعال بای
روی تخت نشستم و به سه روز دیگه فکر.کردم. مسافرت با دوستام. چقدر خوش بگذره
یکدفعه یاد خوابم افتادم. پوست بدنم مور مور شد. اون دختر با لباس سفید و خاکی که تا قوزک پاش می رسید و مو
.های مشکی پریشون که روی صورتشو پوشونده بودن، ترسناک ترین تصویری بود که تا به حال دیده بودم...
خب ببینین
اول همه اتفاقات برای مارگارت میوفته
دوستاسم حرفسو باور نمیکنن
تا اینکه یه اتفاقی برای درسا میوفته
کامنت بدید بای
💜یه وبلاگ خوشگل میراکلسی💜