باران نرم نرمک در خیابان های پاریس شهر عشق میبارید
به راستی که چرا به این شهر میگفتند شهر عشق این شهر همان شهری بود که عشق دخترک زیبا رو را گرفته بود


دخترک که یک سال بود رنگ شادی را ندیده بود روی بالکن اتاق خود نشسته بود و به فکر فرورفته بود که زنگ ساعت اورا به خود آورد
دخترک با خود گفت:یک سال گذشت و من یک ساله که از دستش دادم

فلش بک:
نبرد تنگاتنگی بود
کتنوار و لیدی باگ برای اولین بار شکست در یک قدمیشان بود
چراکه حاکماث یا شدوماث توانسته بود زودتر از لیدی باگ که کتاب میراکلس را نداشت
آن را رمز گشایی کند و حالا خودش در نبرد با قهرمانان بود بدون هیچ واسطه ای
قهرمانان امید خودرا از دست ندادند درحالی که از آینده نزدیک و شوم خود خبر نداشتند
حاکماث که دیگر چیزی برایش مهم نبود عصایش را بالا آورد و خواست از حواس پرتی لیدی باگ استفاده کند و آنرا در قلب او فرو کند غافل از اینکه کتنوار تمام حواسش پیش او بود و از نقشه شومش با خبر شد در لحظه آخر جلوی بانویش ایستاد و شمشیر در قلب او فرو رفت لیدی جیغ بلندی کشید و گربه اش را صدا زد کت فقط توانست بگوید دوستت دارم و چشم‌ هایش را بست
در همین لحظه انگشترش آخرین هشدار را داد و کت تبدیل به ادرین شد لیدی و حاکماث با ناباوری به اونگاه میکردند حاکماث گفت پ‍..سر..پسرم
لیدی با عصابانیت به سمت او برگشت و گفت چطور تونستی؟
پایان فلش بک
مارینت سرش را به طرفین تکان داد تا خاطرات آن روز شوم برایش تداعی نشود
به سمت کمدش رفت و بعداز تعویض لباس خودرا در آینه بر انداز کرد مثل تمام این یک سال مشکی
یک شلوار جین مشکی با بلوز آستین بلند مشکی و پالتو مشکی
دسته گلی که تشکیل شده از گل های رز مشکی و قرمز بود را به همراه
چتری که در آن روز بارانی شاهزاده اش به او داده بود را(سکانس چتر)برداشت و به طرف قبرستان حرکت کرد
پس از اینکه دست گل را بر روی قبر گذاشت یک نگاه دیگر به اسمش انداخت

                 آدرین آگراست
شروع کرد به حرف زدن با گربه اش:
یک سال گذشت
دلم خیلی برات تنگ شده
نامرد مگه بهم قول نداده بودی همیشه پیشم باشی 
دلم برای مسخره بازیات شوخیات ابراز علاقه هات تنگ شده
دلم تنگ شده که بهم بگی بانوی من
حتی دلم تنگ شده که توی مدرسه همیشه بهم بگی فقط یه دوست یه دوست خوب
باورت میشه منی که از این جمله از جانب تو متنفر بودم
دیگه تحمل ندارم میخوام بیام پیشت
زندگی بدون تو برام معنایی نداره

دختر دستان ظریف و لرزان خود را درون کیفش برد و چاقویش را بیرون آورد
گفت دیگه تحمل دوریتو ندارم
دلم برات تنگ شده
همین امروز میام پیشت
و چاقو را در قلب خود فرو کرد
پیکر بی جان دخترک بر روی سنگ قبر شاهزاده اش افتاد
آری عشق گاهی وقتا خیلی دردناک است
اما شاید دختر قصه ما صبرش کم بود
کسی چه میداند هرکسی صبری دارد و دیر یا زود لبریز میشود 
مهم این است که آن دو اکنون در کنار هم در آرامش در خواب ابدی فرو رفته اند...




هق

ننه اشک خودم در اومد

ولی خدایی چه ادبی نوشتم 

آخه منو چه به اینا ولی دوسش داشتم

خب دیگه

کامنت بدید بای