سرنوشت پارت2

مدیر:حالا خوب شد .......بشینید نشستیم که سارا گفت
سارا:ببخشید آقای مدیر برای چی گفتید بیایم دفتر
مدیر:شما ها تو این هفته کلی دردسر درست کردید
من:من که یادم نمیاد
ریری:منم
مدیر:میخواید نام ببرم
آنیسا:ممنون میشیم
مدیر:تقلب سر کلاس.نابود کردن آزمایشگاه.ترسوندن کل کلاس.خالی کردن یه سلط آب روی یکی از دانش آموزا.ایجا هرج مرج تو دانشگاه.زدن پسرا ودر آخر ترکوندن ماشین خانم اندرسون
ریری:آقای مدیر........
مدیر:ساکت نگفتم بیاید اینجا تا رو کاراتون سر پوش بزارید.......تا حالا هم اگه اخراجتون نکردم به خاطر والدینتون بوده اما دیگه تحمول ندارم...من به شما انتقالی
ما:چچیییییییییییییییییییییییییییی
مدیر:همین که شنیدید شما به دانشگاه*****در پارس انتقالی میگیرید(من:بنده خدا چی کشیده از دست ما خخخخخ) حالا هم میتو نید برید بیرون
با هم از دفتر مدیر بیرون اومدیم کلاسا شروع شده بود ولی ما رفتیم سلف
من میلشیک سفارش دادم
ریری بستنی شکلاتی
ماری قهوه سفارش داد
سارا کاپوچینو
هیلی هم هات چاکلت
آنیساهم اسپرسو(من:کلا ما خفنیم)
هممون عصبی بودیم و ناراحت بین ما فقط ریری بود که بی خیال بود
آنیسا:کارمون در اومد
ماری:حالا چیکار کنیم
ریری:میخاین چیکار کنیم میریم پاریس دیگه
من:ولی .....
ریری:وای..اولین کاری که میخوام بکنم اینه که برم برج ایفل....بعد برم از اون بستی های اون یارو اسمش چی بود........آهان آندره ....برم از بستنی های آندره بخورم
ماری:ولی تو که قبلن رفتی
من:هرچقدر برم بازم همون حس لذت رو داره و تو رویا فرو میره منو دخترا پوکر بهش نگاه میکنیم که هیلی زود تر به خودش میاد و میگه
هیلی:مسعله اینه ممنکنه والدین بعضی هامون اجازه ندن بریم پاریس که یعنی از هم جدامیشیم
ماری:حتی فکر کردن بهش هم وحشت ناکه
ریری از رویا بیرون اومد و گفت
ریری:خودتون میدونید که امکان نداره از هم جدا بشیم ویه لبخند خبیث زد
سارا:چی تو سرت میگذره ریری
ریری: شماها که میدونید والدین من بهم نه نمیگن اینم میدونید که خیلی راحت میتونم همه رو متقاعد کنم پس والدین هر کس راضی نبود به من یه اس بده تا والدینشو راضی کنم
ما:باشه
********
بعد دانشگاه تو خونه ی مرینت
در ورودی خونه رو با کلید باز کردم بعد طبق عادتم در رو بالگد باز کردم و داد زدم
من:سسسللللللللاااااامممم ااااااااههاااااالللللیههههههههه خخخووووونننننننههههههههه
مننننننننننننننن ببببرررررررگگگگگشششتتتتتتمممممممممم
مامان از آشپز خونه بایه ملاقه بیرون اومد وگفت
مامان:بمیری دختره ی گوساله چند بار بگم درو بالگد باز نکن دادم نزن ترسیدم دختره ی بیشعور
مایک با داد من از اتاقش اومد بیرون در حالی که میومد سمتم گفت
مایک:به سلام خواهر الاغم
من:سلام به داداش گاوم
مامان:بسه دیگه کم به هم فحش بدید بیشعورا
من:چشم مامان گلم
مایک:خود شیرین
مامان:کم مزه بریز دختر
من:چشم
مایک:تا کی میخوای مثل مترسک اونجا وایسی
من:تا هر وقت دلم بخواد بعد وارد خونه شدم ویه راست رفتم تو اتاقم لباسمو با لباس تو خونم عوض کردم که زنگ درو زدن بی شک باباست رفتم بیرو وبله بابا اومده بود بلند گفتم
من:سلام به بابای گلم
بابا:سلام به دختر خلم
من:دست شما دردر نکنه یعنی یه بارم که من مثل آدم سلام کردم شما خرابش کردی بابا خنده ای کرد ورفت تا لباسش رو عوض کنه
(من:دیگه زیاد وارد جزئیات نمیشیم بریم یکم جلو وقتی که شامشونو خوردن و مرینت رفت پیش مامان باباش تا باهاشون حرف بزنه)
مامان:زود تر بگو کار دارم
من:خوب......
بابا:بزار حدس بزنم باز تو دانشگاه خراب کاری کردین
من:نچ کار دیگه ای داشتم
مامان:بگو دیگه جون به سر میکنه آدمو
من:خوب مادر من فرصت بده...........راستش مدیر بهمون انتقالی داده
مامان:دوباره
من:بله ولی اینبار دانشگاه تو پاریسه خواستم.........
بابا:نه
من:چی
بابا:هیچ جوره اجازه نمیدم
من:اما
بابا:اما بی اما میتونی بری
من:باشه رفتم تو اتاقم و تو گروه پیام گذاشتم
/مکالمه داخل گروه/
مرینت:سلام
ماری.ریری.هیلی.آنیسا.سارا:سلام
ریری:خوب چیشد،والدین من که قبول کردن
آنیسا:مال منم قبول کردن
سارا:والدین منم قبول کردن
هیلی:والدین منم قبول کردن
ماری:ولی والدین من گفتن نه☹
مرینت:والدین منم اجازه ندادن
ریری:پس فردا همه اول جمع شید خونه ی مرینت بعد میریم خونه ی ماری تا من والدینشون رو راضی کنم
همه:باشه
/پایان مکالمه در گروه/
گوشی رو کنار گذاشتم از اونجایی که میدونستم ریری راحت راضیشون میکنه با خیال راحت خوابیدم
*************************************
پایان
امید وارم لذت برده باشید
کامنت فراموش نشه
بای
💜یه وبلاگ خوشگل میراکلسی💜