مارگارت = نه دوباره نه 

املیا = دوباره چی هان بنال بنال دیگه 

مارگارت = هان ااااااههه خب اممممم ول کن مهم نیست فقط یه چیز 

املیا = هان چه چیزی 

مارگارت = از خونه تنهایی بیرون نرو فهمیدی 

املیا =برا چی 

مارگارت = یه چیزی هست که میگم فهمیدی 

املیا = باشه واییی رعد برق  خیلی ترسناک شده ها دلم هوس رمان های اسماتی کرده 

مارگارت = اره اره منم برو از اشپزخونه خوراکی بیار من از تو نت یکی پیدا میکنم با هم بخونیم 

املیا = تو باید سحم خوراکی خودتو بخوریا من وحشیم کسی نباید به خواراکیام دست بزنه 

مارگارت که چشاش شده بود خط = اره یادمه اوندفعه اول گازم گرفتی بعد حلم دادی دستم شکست  [ تبق حقیقت باید بگم واقعا اینطوری بیدم ] 

املیا = خخخخ اره یادمه 

و به پایین میره 

مارگارت = هوف خب امیلی میبینمت دوباره به ما هم سری زدی 

امیلی = اره دارم میبینمت خار کور 

مارگارت = باز چی شده امدی از جون ما چی می خوای بادی بگم حافظه سارا در اثر اتفاقات اسیب دیده فقط منو میشناسه بفهم 

امیلی = هوم چه بهتر بلاخره گیرش که میندازم و خب انتقامم رو میگیرم 

مارگارت = بس کن فقط یه اتفاق بود یه حادثه 

 امیلی فریاد زد = یه حادثه هه دروغه من که میدونم دروغه دروغه 

مارگارت = صداتو بیار پایین اون تو اشپز خونست این خونه 90 متره فقط و یه تبقه هست 

امیلی = باشه ولی اونکه بلاخره میفمه 

مارگارت = بس کن می خوای بازم سادیسمی بشه بفهم اون دختر از بچگی سادیسم داره و افسردگی 

امیلی = من اهمیت نمیدم بخواد خودکشی کنه به من چه اون مقصر اینه مقصر اینه که ما همه الان نامیریم [ معنی نامیر = کسی که نمیمیره ] مجبوریم دروغ بگیم سارا نمیدونه اما اون 119 سالشه و من 128 سالمه و مانلی هم 119 . ناتالی که از همه بیشتر زندگی کردش 2 میلیون سال و تو مارگارت تو هم 121 سالته بفهم مقصر همه اینا اونه 

مارگارت = نه اون نیست همه ما انتخاب کردیم از دنیا مراقبت کنیم یادت نیست 

امیلی = تنها چیزی که یادمه اینه که اون مارو از اون دنیا وقتی تو سن هایی مثل 19 و 28 و 21 و 20 بودیم اورد اینجا و اون دنیا مردیم اونم با درد و بعدش اینجا که بیشتر از 100 سالا هممون زندگی داریم میکنیم 

مارگارت = گورتو گم کن 

امیلی = پشیمون میشی 

و با خنده رفت 

.... از اونطرف سارا 

رفتم خوراکی بردارم طبق عادت من یه ظرف واسه خودم پاستیل برداشتم که نوشابه ای و عروسکی توش بود و واسه مارگارت یه ظرف پر شکلات برداشتم همراهشم دو تا شیر موزم برداشتم و واسه مارگارت دوتا شیر کاکائو برداشتم رفتم بستنی هم بردارم طبق عادت که من بستنی توت فرنگی دوست دارم و اون شکلاتی برداشتم صدای داد بیداد میومد از اتاق ولی نرفتم یکم اروم وقتی شد فتم توش دیدم مارگارت شبیه به قبل نشسته داشت فیلم رو پلی میکرد 

گفتم = اممممم ماری مگه قرار نبود رمان بخونیم 

ماری = ولش بیا بشینیم سریال ببینیم هوارانگ چطوره شخص مورد علاقت از بی تی اس اقای کیم تهیونگم هستا 

من = مگه میشه نه بگم خخخخخخ 

نشستیم دشتیم میدیدیم داشتم گریه میکردم 

چون تهیونگ مرد 

ماری = بچه تو واسه این فیلم انقدر ابغوره میگیری چی میشی 

من = هق ما ری هق اخه اخه هق مرد 

ماری = بای این دستمالو بگیر هم اشکاتو پاک کن هم لبتو که در اصر بستنی و شیر موز کثیف شدن 

من = هق باشه 

ماری خندید = وایی تو چه کیوتی مخصوصا لپات 

من = ااااا بس کن اینطوری باشه منم چیزی بگم که تو بخوای منو اسفالت کنی والا شبیه مادرای ایرانی اگه اینطوری تو پاهای تپلی داری که ماشالا شبیه مدلا راه میری اونوقت من که پام لاغر و شبیه ایدلای کره ای که چوبن هستم چی بگم ک حتی وقتی دو دیقه وایسم داغون میشم میوفتم 

ماری = بیشور 

و اینگونه جنگ بالشتی در بین انها شکل گرفت که اخرش با هم روی زمین خوابیدن  و طبق معمول سارا ماری رو به عنوان بالشت بغل کرد 

........................................ 

ناتالی 

اه خسته شدم دیگه 

شوکول شوکول شوکول ولی ایندفعه واسه مایلی جون بی عصاب رفتم با شکل خودش یه بسته گنده ساختم که روش عکس خودش عصبانی هست خخخخخخخخ 

که امیلی جلوم سبز شد  

من از ترس دو متر به هوا پریدم و جیغ زدم 

گفت = سلام 

من = مرز سلام درد سلام کوفت سلام بیشور زهره ترک کردن من هر روز کارته نه 

خشک گفت = فکر بوکونم 

تازه لباسشو دیدم 

ججججیییییغغغغغ واییی لباس  قاتلیشو پوشیه بود و رنگ خونا روش بود گوششو گرفتم پیچوندم بردم تو کوچه و گفتم = باز چه غلطی کردی بنال هان بیا این لباسو بپوش 

و چون زمستون بود و سرد بود البته ماه اول زمیستونا هنوز برف نباریده یه دونه شومیزه خوگشل سیاه بهش دادم که یقه اسکلی بود و کاموایی و سوییشرت سبز تنش کردم که کلاهش دو تا گوش داشت که شبیه به گربه میکردتش و خب دیگه شلوار دیگه نداشتم شلوار خودشم که خوب بود تنگ و سیاه و کفششم پوتین سبز بود 

چلوندمش و گفت = کپ یه گربه کیوت کوشولو شدی 

امیلی = خفم کردی ناتی ولم کن ایی اخ نکن 

من اخم کردمو گفتم = داشتی چه غلطی میکردی واسه چی روح دوم یعنی خوناشامو بیدار کردی 

امیلی = حوصلم میپوکه دیگه چه کنم در زمن زودی یادش میره البته فکر کنم 

من = اها خب باشه ببین چه شوکول خوشگلی واست درست کردم 

امیلی قرمز شد و گفت = باز منو اینطوری کردی مگر اینکه دستم بهت نرسه 

و دنبالم کرد هلاک شدم اینقدر دویدم ااااخخخ 

من = بسه عقب نشینی 

امیلی که خودشم خسته شد گفت = قبوله 

بعد هر دو خندیدیدم امیلی خنده ای کرد که خیلی وقت بود که نمیکرد رو به منقرض شدن بود که به یاد اورد هنوزم میتونه شاد باشه 

و ان روز رو هر دو در حال شادی در شهر ابزی وحشت زهره ترک شدن و پشمک و شوکول خوردن 

--------------- 

املی 

چی شد من اینجا چیکار میکنم اینجا کجاست 

که یه دختر که شبیه به من بود با این تفاوت که تو تنش لباس سفید با رگه های بنفش بود تن کرده بود 

با گیجی به اطراف نگاه کردم و به دختر گفتم = اینجا کجاست تو کی هستی 

دختره گفت= توی خودتی من خودتم مانلی 

من = چیه منی 

 دختر = روح سومت روح رعدت 

من = خب من چرا اینجا 

دختر = روح دوم روح خشمت همون خوناشامت بیدار شده داره بجای تو هکفرمانی میکنه مانلی کمک کن 

من = چ چی م من رو 3 روحم 

دختر = نه خودتو تقصیم کردی مراقب باش من دارم نابود میشم زودتر کمک کن 

من = نه تو نابود نمیشی تو از منی اونم از منه همشون یکی هستیم ما ما یکی هستیم 

دختر = ممنون مانلی 

و .......................... 

بیدار شدم هان چی شده من کجام 

کیریستوف = بیدار شدی 

من .......... 

 

پایان مبای نظر نشه فراموش