سرنوشت پارت1

از زبون مرینت
آنیسا:اه بجنب دیگه ریری داری چی کار میکنی
ریری:صبر کن الان تموم میشه
من:ماری یه نگاه به دوربینا بنداز
ماری:باشه از تو لپ تابش به دور بین ها نگاه کرد
ماری:اوه اوه ..بچه ها زود باشید عنتر خانوم داره میاد(معلمشون رو میگن😐)
سارا:من میرم وقت بخرم ودوید از پارکینگ خارج شد
هیلی:منم میرم واونم دنبالش رفت
ریری:حله
آنیسا:چه عجب
در کاپوت رو باز کردم و چسب رو تو موتور خالی کردم
آنیسا هم آب رو تو موتور خالی کرد که ماری گفت
ماری:بچه ها دارن میان
ریری:زود باشید جمع کنید خیلی سریع وسایل رو جمع کردیم و رفتیم تو ماشین نشستیم مارگارت هم دوربین ها رو دوباره کار انداخت
نشسته بودیم که سارا وهیلی هم اومدن عنتر خانم هم رفت سمت ماشینش
من:۳ سوارشد
ریری:۲ ماشینو روشن کرد
سارا:۱ استارت زد و
ببببببببووووووووووممممممممم💥
دود از ماشینش بیرون اومد ماهم گازش رو گرفتیم و رفتیم یکم که دور شدیم همه با هم زدیم زیر خنده
ریری: خیلی حال داد 
سارا:موافقم
راستی معرفی نکردم
من مرینت دوپن چنگ هستم وبا دوستای خلم یعنی رینا.ریانا.امیلیا.آنی و مارگارت اکیپ اف جی رو تشکیل میدیم
مشالا بزنم به تخته چش نخوریم الاهی هممون خدای خوشگلییم مخصوصا ماری کلی خاطرخواه داریم تو دانشگاه از این بگذریم ما معروفیم به اکیپ شر دانشگاه اصلا من موندم چرا تا الان اخراج نشدیم همون طو که خودتون دیدین دست گل جدیدمون ترکوندن ماشین عنتر خانوم بود وای که چه حالی داد ما از سال اول دبستان باهم دوستیم از اولم که با هم دوست شدیم کلی دسته گل به آب دادیم همش پدر مادرامون تو دفتر مدرسه بودن دیگه بریم ادامه داستان
فردای اون روز
در دانشگاه
داشتیم میرفتیم سلف که بلندگو گفت
-خانم دوپن چنگ.خانم مکبراید.خانم کوفائین.خانم هدر.خانم کاملی سان.خانم ساشا فونت بیاید دفتر
من:اینبار برای چی
ریری:خدا به داد برسه
ماری:بیاید بریم وباهم رفتیم دفتر مدیر
بدون در زدن رفتیم تو
مدیر:شما ها در زدن بلد نیستید
ما:نه
مدیر:برید بیرون در بزنید بیاید تو*باداد*
ما هم رفتیم بیرون در زدیم اومدیم تو
مدیر:حالا خوب شد .......بشینید نشستیم که سارا گفت
سارا:ببخشید آقای مدیر برای چی گفتید بیایم دفتر
مدیر:................
******************************
پایان
خوب بچه ها بسی حرف دارم باهاتون
خوب من بیوگرافی هارو دستکاری کردم سن همون اینجا 20 هستش
مهم نیست ملیتتون چیه چون همومون از کلاس اول باهم بزرگ شدیم
من این داستانو از رویه یکی دیگه از داستانام مینویسم
واینکه الان ما تو مارسی زنگی میکنیم
بای
💜یه وبلاگ خوشگل میراکلسی💜