امروز روز عجیبی بود بلاخره بعد از چند هفته کاگامی همسر ارباب از اتاقش اومده بود بیرون و عجیب تر اینکه امروز روز عقد ارباب با اون دختره ی چندش بود باید خوشحال میبودم ولی

نبودم قلبم به طرز عجیبی درد میکرد دلم میخواست امروز عقد ارباب کنسل بشه با شنیدن صدای خدمتکار به سمتش چرخیدم که با صدای عصبی گفت:
_خانوم کارت داره!

با ترس بهش خیره شدم از کاگامی می‌ترسیدم معلوم نبود باز چه نقشه ای کشیده مثل دفعه قبل.

_چرا وایستادی زود باش خانوم منتظره.
با ترس به سمت اتاق کاگامی خانوم رفتیم خدمتکار تقه ای به در اتاق زد و در و باز کرد نگاهم به کاگامی افتاد که روی تخت نشسته بود

و لباس بچه ای تو دستش بود بهش خیره شده بود سرش و بلند کرد و با نفرت بهم خیره شد با صدای آروم و پر از نفرتی گفت:
_بچم و تو کشتی!

با ترس بهش خیره شدم کاگامی انگار واقعا دیوونه شده بود با دیدن ترسم پوزخندی زد و گفت:
_بزودی جهنم واقعی رو میبینی!

مکثی کرد و ادامه داد:
_بخاطر تو بچه ی من مرد اما من نمیزارم تو راحت زندگی کنی و سوگلی ارباب بشی نابودت میکنم!

با باز شدن در اتاق کاگامی ساکت شد با وحشت به عقب برگشتم که قامت ارباب نمایان شد ارباب نگاهی به صورت وحشت زده و رنگ پریده ام انداخت و گفت:
_اینجا چخبره؟!

کاگامی با خونسردی گفت:
_سلام ارباب!
ارباب بدون اینکه جواب کاگامی رو بده با عصبانیت لب زد:
_گفتم اینجا چخبره؟!
_چیزی نشده ارباب داشتم چندتا لباس به مرینت میدادم مگه نه؟!
و نگاهش و بهم دوخت که با ترس سرم و به نشونه ی مثبت تکون دادم ارباب نگاه سردی بهم انداخت و گفت:
_گمشو برو اتاقت!

_چشم ارباب.

سریع از اتاق کاگامی خارج شدم و به سمت اتاقم حرکت کردم واقعا ترسیده بودم کاگامی داشت من و تهدید میکرد یعنی میخواست با من چیکار کنه!

خواستم داخل اتاق برم که صدای خانوم بزرگ اومد:
_مرینت!

به سمت خانوم بزرگ برگشتم و با صدای آرومی لب زدم:
_بله خانوم!
_بیا کارت دارم.

به سمت خانوم بزرگ رفتم که اشاره کرد بشینم با نگاهی بهم انداخت و گفت:
_فردا ارباب میخواد بره شهر!

با ترس به خانوم بزرگ خیره شدم اگه ارباب میرفت معلوم نبود ایندفعه کی میخواست بهم تجاوز کنه و چه بلایی سرم دربیاره

_قراره تو هم همراه ارباب بری!
با بهت و خوشحالی به خانوم بزرگ خیره شدم یعنی من هم همراه ارباب میرفتم!

امروز قرار بود همراه ارباب بریم پاریس ارباب قرار بود به کارهاش برسه و قرار بود من همراه ارباب برم تا کارهاش و بکنم

آماده داخل اتاق نشسته بودم که صدای باز شدن در اتاق اومد و آلیا اومد داخل نگاهی بهم انداخت و گفت:
_ارباب منتظره.

با خوشحالی چمدونم و برداشتم و همراه آلیا به سمت پایین رفتیم ارباب کنار خانوم بزرگ و مادرش و همسرش ایستاده بود

با صدای آرومی لب زدم:
_سلام!

_آماده ای؟!

با شنیدن صدای ارباب سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم:
_بله ارباب.

_این کجا میخواد بره؟!

ارباب نگاهی به همسرش کاگامی انداخت و گفت:
_همراه من قراره بیاد!

_چی؟!
_عروس بسه!

با شنیدن صدای خانوم بزرگ نگاهش و بهش دوخت و گفت:
_یعنی چی خانوم بزرگ چرا این باید همراه ارباب بره؟!

ارباب با خونسردی نگاهش و به کاگامی دوخت و گفت:
_زیاد حرف میزنی!

_بریم!

مشغول آشپزی بودم تا اومدن ارباب باید غذاش و آماده میکردم تا از بیرون میومد غذاش آماده روی میز بود بعد آماده شدن غذا میز و اماده کردم

روی مبل نشستم و به تلویزیون خیره شدم ولی فکرم جای دیگه ای بود به رفتار خانوم بزرگ ارباب فکر میکردم

ارباب چرا من و با خودش آورد چرا خانوم بزرگ خواست من با ارباب بیام شهر سئوال هایی بود که ذهنم و مشغول کرده بود

با شنیدن صدای باز شدن در خونه نگاهم و به ارباب دوختم که با صورت عصبانی داخل شد سریع از روی مبل بلند شدم

و ایستادم با صدای آرومی لب زدم:
_سلام ارباب!

با دیدنم با عصبانیت داد زد:
_تو کسی به اسم لوکا میشناسی؟!

با ترس به ارباب خیره شدم اون لوکا رو از کجا میشناخت چیشده بود که اینجوری عصبانی بود

_باتوام؟!

با ترس لب زدم:
_آره.
_نامزدت بوده؟!
_آره.

با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد با عصبانیت لب زد:
_دوستش داشتی!؟

با ترس لب زدم:
_آره.

سریع به سمتم اومد و قبل از اینکه درک کنم چیشد مشت محکمی تو صورتم زد که پخش زمین شدم با درد دستم و روی صورتم گذاشتم

آروم شروع کردم به گریه کردن که با عصبانیت داد زد:
_خفه شو!

با ترس دستم و روی دهن خونیم گذاشتم و با چشمهای اشکی به ارباب خیره شدم که با عصبانیت بهم خیره شده بود با دیدن نگاهم

انگار عصبانی تر شد که عربده زد:
_دوستش داشتی آره؟!

_ارباب من…

وسط حرفم پرید و با عصبانیت داد زد:
_خفه شو حرف نزن!

به سمتم اومد و گفت:
_آدمت میکنم.

از روی زمین بلندم کرر و به سمت اتاق بردم پرتم کرد روی تخت و با عصبانیت لب زد:
_امشب که یه توله کاشتم تو شکمت میفهمی نباید کسی رو بجز من دوست داشته باشی.

آخرین ضربه اش رو که زد با نفس نفس کنارم افتاد با صدای خشدار شده ای گفت:
_یکبار دیگه اسم اون پسره رو بیاری خودم میکشمت فهمیدی؟!

با درد لب زدم:
_آره.

نگاه سردی بهم انداخت و بدون توجه بهم چشماش و بست و آروم خوابید از درد مثل مار به خودم میپیچیدم چرا با من اینجوری رفتار میکرد

چرا سعی میکرد همش من و خورد کنه من که چیزی نگفتم چرا الکی عصبانی شد داشتم به رفتار ارباب فکر میکردم و اشک میریختم

_بخواب وگرنه خودم میخوابونمت!

با شنیدن صدای عصبی ارباب با ترس چشمام و بستم و سعی کردم بخوابم ولی مگه میشد خوابید

چشمام بستم و سعی کردم بدون فکر کردن به رفتار ارباب بخوابم کم کم چشمام گرم شد و خوابم گرفت با شنیدن صدای عصبی ارباب

چشمام و با درد باز کردم و بهش خیره شدم که گفت:
_گمشوشام و آماده کن!

با ترس لب زدم:
_چشم ارباب.

با درد به سمت حموم رفتم سریع حموم کردم و بیرون اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم سریع میز آماده کردم و کنار ایستادم.

ارباب نگاهی بهم انداخت و گفت:
_بشین.

همراه ارباب مشغول خوردن شام شدم ولی اصلا حواسم سرجاش نبود چرا ارباب دیشب اسم لوکا و آورد از کجا فهمید نامزد من بوده

بعد از تموم شدن شام نیز و جمع کردم و برای ارباب جایی بردم با شنیدن صدای زنگ خونه نگاهم و به ارباب دوختم که گفت:
_در و باز کن.

_چشم.

_بله بفرمایی!؟

صدای پر از عشوه و نازکی اومد:
_باز کن منم!

با تعجب لب زدم:
_ببخشید شما ؟!با کی کار دارید؟!

_ ارامیسم با آدرین عشقم کار دارم.

از تعجب چشمام گرد شد این چی داشت میگفت صدای عصبی ارباب اومد:
_  داری چه غلطی میکنی کیه؟!

با ترس لب زدم:
_یکی به اسم آرامیس با شما کار داره.

_باز کن در و بگو بیاد داخل.

_چشم ارباب.

در و باز کردم و خودم رفتم داخل آشپزخونه تا به گفته ی ارباب وسایل پذیرایی رو آماده کنم شربت رو تو سینی گذاشتم و به سمت حال رفتم با

چیزی که دیدم بهت زده بهشون خیره شدم دختره به طرز فجیهی داخل بغل ارباب نشسته بود و دست ارباب زیر لباسش بود با شنیدن صدای عصبی

ارباب سرم و پایین انداختم که گفت:
_گمشو اینارو بزار برو داخل اتاقت!

با بغض لب زدم:
_چشم.

داخل اتاق که شدم شروع کردم به گریه کردن چرا ارباب اون دختر رو بغل کرده بود چرا داشت نوازشش میکرد قلبم تیر میکشید من عاشقش شده بودم نمیتونستم رفتارش رو تحمل کنم

نمیتونستم ببینم یکی دیگه رو بغل یکی دیگه رو نوازش کنه و بهش عشق بورزه تحملش رو نداشتم نمیدونم چقدر گریه کردم که چشمام گرم شد و خوابم برد

نصف شب با شنیدن صدای اه و ناله از خواب بیدار شدم نگران ارباب شدم نکنه چیزیش شده باشه با این فکر به این موضوع سریع از روی

تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم در اتاق ارباب باز بود با چیزی که دیدم بهت زده دستم و جلوی دهنم گرفتم و….

ارباب و نازی در حال معاشقه بودن و نازی داشت با صدای بلندی آه و ناله میکرد دستم و جلوی دهنم گذاشتم نمیخواستم من و ببیند سریع از در

اتاق فاصله گرفتم و خودم و داخل اتاقم انداختم و روی تخت دراز کشیدم و شروع کردم به گریه کردن چرا ارباب اون دختره رو دوست داشت چرا

اون و آورده بود من هم همسرش بودم چرا داشت نیاز هاش رو با یه زن دیگه رفع میکرد من عاشقش شده بودم چرا

میخواست نابودم کنه اعترافش سخت بود ولی من عاشق ارباب شده بودم و حالا باید معاشقه اش رو با زن های دیگه تحمل کنم

نمیدونم چقدر گریه کردم که خوابم برد با سردرد از خواب بیدار شدم بعد شستن دست و صورتم از اتاق بیرون رفتم با دیدن ارباب و اون دختره آرامیس

تو حال یاد دیشب افتادم یعنی ارباب امشب و تا صبح بااین دختر گذروند قلبم تیری کشید حتی فکر کردن بهش هم قلبم رو به درد میاورد

_مرینت؟!

سرم و پایین انداختن و با صدای آرومی گفتم:
_بله ارباب؟!

_میز و آماده کن!

_چشم.

به سمت آشپزخونه رفتم و سریع مشغول آماده کردن میز صبحانه شدم ارباب و آرامیس رو صدا کردم که اومدن خودم یه گوشه کنار ایستادم

_بشین!

تا خواستم برم بشینم صدای آرامیس بلند شد:
_چرایه خدمتکار باید با ما صبحانه بخوره عشقم؟!

ارباب نگاه ترسناک و سردی به ارامیس انداخت که خود به خود ساکت شد و مشغول خوردن صبحانه شد تو سکوت صبحانه رو خوردیم ارباب همراه

آرامیس از خونه رفتن بیرون نمیتونستم حتی یک لحظه هم آروم بگیرم همش فکرم پیش ارباب و آرامیس بود یعنی الان داشتند چیکار میکردند.

نمیدونم چندساعت بود تو خونه راه میرفتم که صدای باز شدن در خونه اومد نگاهم و به ارباب دوختم که داخل خونه شد

ارباب با دیدنم مکثی کرد نگاه خیره لی بهم انداخت و گفت:
_داری چیکار میکنی؟!

هول زده با صدای لرزونی لب زدم:
_من؟!

_مگه غیر از تو کسی دیگه ای هم تو خونه هست؟!

_نه.

ارباب سئوالی و منتظر بهم خیره شده بود که با صدای آرومی گفتم:
_من میخواستم برم اتاقم!

ارباب با گفتن میخوام بخوابم تا شب بیدارم نکن به سمت اتاقش رفت با رفتن ارباب نفس راحتی کشیدم و بعد از خوردن آب خواستم برم سمت

اتاقم که صدای زنگ تلفن اومد…

به سمت تلفن رفتم و برداشتم و با صدای آرومی گفتم:
_سلام بفرمایید؟!
صدای دخترونه و نازکی اومد که با ناز و عشوه گفت:
_ادرین هست؟!

با حسادت لب زدم:
_آره خسته بود خوابید!

صدای پر از حرص دختره اومد:
_چرا خسته بود؟!
دلم میخواست این دختره ی پرو رو ادم کنم و سرجاش بنشونم میدونستم ارباب بفهمه عصبی میشه ولی نمیتونستم آروم باشم و کاری نکنم با صدای پر از نازی گفتم:
_تا چنددقیقه پیش با زنش بود خوب خسته بود رفت بخوابه.

_چی؟!
با جیغ گوشخراشی که زد تلفن رو از خودم دور کردم و لبخندی زدم حقته دختره ی چندش دوباره گوشی رو گذاشتم روی گوشم که صدای بهت زده و گریه اش اومد:
_ادرین مگه زن داره؟!

_آره سه تا زن داره.
_سه تا؟!
_آره.

با قطع شدن تلفن فهمیدم حسابی حالش و گرفتم حقش بود دختره ی عوضی میخواست ارباب و مال خودش کنه که چی.

_کی بود؟!

با شنیدن صدای ارباب به سمتش برگشتم و وحشت زده بهش خیره شدم یعنی حرفام و شنیده بود …

با صدای لرزونی لب زدم:
_اشتباه گرفته بود!
نگاه نافذی بهم انداخت و گفت:
_اگه اشتباه گرفته بود چرا داشتی بهش میگفتی سه تا زن داره؟!

با صدایی که حالا به وضوح ارزشش بیشتر شده بود لب زدم:
_ارباب من ارباب من…

_تو چی؟!

گریه ام گرفته بود نمیتونستم حرفی بزنم ارباب همه ی حرفام رو شنیده بود حتما الان میخواد تنبیه ام کنه حالا دیگه داشتم گریه میکردم که صدای عصبی ارباب بلند شد:
_گریه نکن!

سریع اشکام و پاک کردم و با چشمهای خیسم بهش خیره شدم نمیتونستم حرفی بزنم بهش ارباب خیلی زیاد عصبانی بود

_ارباب ببخشید من.

_باید تنبیه بشی!
باالتماس لب زدم:
_ارباب.

نگاه مرموزی بهم انداخت و گفت:
_برو تو اتاقم!

با ترس به سمت اتاق ارباب رفتم روی تخت نشستم که در اتاق باز شد و ارباب اومد داخل نگاهی بهم انداخت و گفت:
_از امشب هر شب باید کنارم بخوابی؟!

با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم و لب زدم:
_چی؟

_تنبیهته!

اومد روی تخت دراز کشید و من و تو بغلش گرفت معذب بودم و نمیتونستم راحت بخوابم …

_آماده شو امروز باید برگردیم!
با ناراحتی لب زدم:
_برمیگردیم روستا؟!

ارباب نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت:
_آره.
با ناراحتی به سمت اتاقم رفتم تا وسیله هارو جمع کنم دلم نمیخواست هیچوقت به اون روستا برگردم اما مجبور بودم هر چی ارباب میگه گوش کنم.

امروز به روستا برگشتیم همسر ارباب خیلی عجیب غریب شده بود با من مهربون شده بود و اخلاقش بهتر شده بود اما این من و میترسوند میدونستم باز یه نقشه ای داره معلوم نیست

این دفعه میخواد چیکار بکنه با شنیدن صدای الیا به سمتش برگشتم که با بخند گفت:
_خوش گذشت؟!

_آره!

با صدای آرومی گفتم:
_الیا چرا همسر ارباب رفتارش عوض شده؟!
_معلومه میخواد یه غلطی بکنه!

_بازم میخواد از من انتقام بگیره،!
ولی الیا تقصیر من نیست من که بچه اش رو نکشتم.

_میدونم.
با ناراحتی لب زدم:
_پس چرا میخواد از من انتقام بگیره؟!من که به خواست خودم صیغه ی ارباب نشدم من که نمیخواستم هرشب همخواب ارباب بشم من نمیخواستم اینجوری باشم.

_آروم باش!

_آلیا من میخوام فرار کنم کمکم کن.

با بهت لب زد:
_چی؟!

_میخوام قرار کنم.
با عصبانیت لب زد:
_دیوونه شدی؟!

_نه میخوام از اینجا برم من نمیتونم تا آخر عمرم هر شب همخواب ارباب باشم و با همسراش در حال دعوا باشم.

_اما سرنوشت تو اینه!
_عوضش میکنم.

_میخوای کجابری؟!میدونی خارج از این روستا چقدر خطرناکه ؟!تو اصلا از روستا بیرون رفتی ؟!

_نه!

_زندگی تو شهر سخته تو نمیتونی دووم بیاری!
_آره مجبورم برم من نمیتونم اینجا بمونم من نمیتونم شاهد عشق بازی ارباب با بقیه همسراش باشم من نمیتونم ببینم ارباب اینقدر از من متنفره من…

_تو عاشق ارباب شدی؟!
با سئوالی که آلیا کرد ساکت و بهت زده بهش خیره شدم آره من عاشق ارباب بودم به خودم که نمیتونستم دروغ بگم میخوام از ارباب و خاطراتش فرار کنم من اینجا فقط داشتم زجر میکشیدم

_تو عاشقشی درسته؟!
به چشمهاش خیره شدم و با صدای آرومی لب زدم:
_آره.

آلیا با صدای آرومی گفت:
_به فرار فکر نکن پس!

_هی تو!
با شنیدن صدای همسر جدید ارباب سرجام ایستادم و به سمتش برگشتم با صدای آرومی لب زدم:
_بله؟!
_کجا داشتی میرفتی؟!
با تعجب لب زدم:
_اتاق ارباب.
با حرص نگاهی بهم انداخت و گفت:
_نمیخواد گمشو داخل اتاقت ارباب گفت امشب رو قراره با من بگذرونه.

تنه ای بهم زد و از کنارم رد شد با رفتن لایلا(سومین همسرش) با اشک بهش خیره شدم که داخل اتاق ارباب رفت من چجوری میتونستم دیدن همخوابی ارباب با همسراش رو تحمل کنم با شنیدن صدای
خانوم بزرگ به عقب برگشتم که گفت:
_چرا اونجا ایستادی؟!
با بغض لب زدم:
_داشتم میرفتم اتاق ارباب لایلا خانوم گفتن قراره امشب با ارباب باشند.
با چشمهای ریز شده بهم نگاه کرد و گفت:
_گریه کردی؟!
هول شدم و با صدای آرومی گفتم:
_نه.
_میتونی بری اتاقت.

_چشم.
به سمت اتاقم رفتم و خودم و روی تخت انداختم چرا وقتی قرار بود امشب رو با لایلا باشه به من گفت امشب بیا داخل اتاقم نمیتونستم رفتار ارباب رو درک کنم چرا سعی داشت عذابم بده

به دستور خانوم بزرگ برای خوردن شام تو سالن کنار خانواده ارباب بودم با اومدن ارباب و سوگلیش روی میز نشستیم تا مشغول خوردن غذا بشیم که صدای عصبی کاگامی اومد:
_این رعیت اینجا چیکار میکنه؟!

با بغض به زمین خیره شدم من به دستور خانوم بزرگ اومده بودم چرا داشت اینجوری صحبت میکرد صدای خانوم بزرگ باعث شد از فکر بیام بیرون:
_من بهش گفتم!

_چرا این رعیت باید با ما بشینه سر یه میز؟!
خانوم بزرگ نگاهش و به کاگامی دوخت و گفت:
_مثل اینکه یادت نیست تو هم یک رعیت بودی.

نگاهی به کاگامی انداختم که چهره اش از عصبانیت قرمز شده بود و به خانوم بزرگ خیره شده بود تا خواست چیزی بگه صدای عصبی ارباب بلند شد:
_بسه حرف نباشه شروع کنید.

از روی میز بلند شدم و با صدای آروم و لرزونی لب زدم:
_من برم پیش بقیه خدمه ها.

صدای ارباب بلند شد:
_بشین سرجات.

نگاهی به کاگامی انداختم که دستاش رو مشت کرده بود با ترس سرجام نشستم و همراه بقیه مشغول شدم سنگینی نگاه پر از نفرت کاگامی رو حس میکردم

بعد از خوردن شام توی سالن نشسته بودیم که صدای خانوم بزرگ اومد:
_ادرین؟!

_بله خانوم بزرگ؟!
خانوم بزرگ نگاهی به همسر جدید ارباب انداخت و رو به ادرین کرد ….

_دیروز مگه قرار نبود با مرینت باشی؟!
ارباب نگاهی به خانوم بزرگ انداخت و با صدای جدی گفت:
_آره.
_پس چرا این دختر اومد؟!
و نگاهش و به ارباب دوخت ارباب نگاهی به همسر جدیدش انداخت و گفت:
_گفت مرینت نمیتونه بیاد.این سئوالا برای چیه؟!

خانوم بزرگ پوزخندی زد و گفت:
_همسرت به مرینت گفت ارباب نمیخواد امشب با تو باشه قراره با من باشه مرینت اصلا مریض نبود.

ارباب نگاه تیزی به همسرش انداخت که حالا از ترس سرش و پایین انداخته بود ارباب با صدای عصبی گفت:
_چرا همچین غلطی کردی؟!

_ارباب من…

_تو چی؟!

با شنیدن صدای عصبی ارباب ساکت بهش خیره شدم همسر ارباب به وضوح ترسیده بود و رنگش پریده بود نمیتونستم درکش کنم چرا کاری میکرد که حالا مجبور بشه براش جواب پس بده

_باتوام؟!

با شنیدن صدای عصبی ارباب همسر ارباب با ترس گفت:
_ارباب من فقط..

_تو چی هان؟!

ارباب با عصبانیت لب زد:
_گمشو داخل اتاقت جلو چشمم نباش.

همسر ارباب سریع از سالن رفت به سمت اتاقش که خانوم بزرگ به من و کاگامی گفت:
_برید داخل اتاقتون من و ارباب و تنها بزارید.
با صدای آرومی چشمی زیر لب گفتم و به سمت اتاقم رفتم داخل اتاقم که شدم لبخندی زدم و خودم و پرت کردم روی تخت خوشحال بودم یعنی اونشب

همسر ارباب دروغ گفته بود و ارباب ازش نخواسته بود شب رو با هم بگذرونن داشتم مثل دیوونه ها میخندیدم که در اتاق باز شد

با باز شدن در اتاق سریع روی تخت نیم خیز شدم که با دیدن آلیا نفس راحتی کشیدم و دوباره شروع کردم به خندیدن

که آلیا متعجب لب زد:
_چرا داری میخندی؟!

با صدای شادی گفتم:
_نمیدونی چیشده؟!

_چیشده؟!
_ارباب با همسر جدیدش دعواش شده سرش داد زد.

با بهت لب زد:
_چرا؟!
با هیجان لب زدم:
_چون شبی که قرار بود من به اتاق ارباب برم همسرش گفت قراره اون با ارباب باشه و ارباب گفته من نرم خانوم بزرگ دلیلش رو از ارباب پرسید متوجه شد همسرش دروغ گفته عصبی شد برای همین.

_تو چرا خوشحالی؟!
با لبخند گفتم:
_آخه ارباب نگفته بود شب و میخواد با همسرش باشه و من نرم پیشش همسرش دروغ گفته بود.

با چشمهایی که از خوشحالی برق میزد به آلیا خیره شدم که با لبخند بهم نگاه میکرد بلاخره بعد از مدتی گفت:
_عاشق شدی!

سکوت کردم تا خواستم لب باز کنم چیزی بگم صدای باز شدن در اتاق اومد و ارباب اومد داخل اتاق نگاهی به آلیا انداخت که آلیا بلند شد و از اتاق رفت بیرون.

نگاهم و به ارباب دوختم که با صدای آرومی گفت:
_بیا اینجا.

بهش نزدیک شدم که با صدای آرومی گفت:
_نظرت چیه امشب و با شوهرت باشی.

باخجالت سرم و پایین انداختم که سرم و بالا آورد با چشمهای گشاد شده به لبخند روی لبش نگاه میکردم با بهت لب زدم:
_داری میخندی؟!

تا خواست چیزی بگه صدای داد زنی اومد:
_ارباب!

ارباب نگاهی بهم انداخت وسریع از اتاق رفت بیرون پشت سر ارباب از اتاق رفتم بیرون با دیدن کسی که با ارباب حرف میزد حس کردم روح از تنم خارج شد….




خو اگه من مرض نریزم کی بریزه😐

وجیمم که مدرسست نمیتونه پس کار خودمه

بای