نه نه امکان نداره این همه سال پوچ رو رو داشتم چیکار میکردم 

وای ااخخخخ 

مارگارت = سارا بلند شو بیدار شو بیهوش شدی هی 

نه نه اون عوضی 

.... = های گایز مارگارت 

مارگارت = چی می خوای عوضی هان گفتم که من پولتو دادم بازم چی می خوای 

..... = نوچ نوچ نوچ بزار سلام کنیم دختر جون 

و میاید نزدیک مارگارت 

..... = این بد نیست حرف زدن با کسی که تو رو متولد کرد هوم 

صورتش دقیقا جلوی صورت مارگارت بود 

مارگارت از خشم زیاد توف کرد تو صورتش و گفت = لیاقتت همینه پیر مرد من فقط موش ازمایشگاهی تو بودم 

فکر کنم هنوز در مورد زندگی خیلی سخت و غم انگیز مارگارت بهتون نگفتم و نگفتم چرا میگه موش ازمایشگاهی 

خب برگردیم عقب و زندگی سیاه مارگارت رو ببینیم منومون الاهه زمینه چرا اسمش اینه 

/ فلش بک / 

الاهه زمین اسم یه دختره نه 

خب اون دختر از زمین نیومده 

اون دختر در سرزمینی دور از چشم ادما بوده جایی که کلی سبزه زیر پایش بود جایی که کلی درخت کهن سال و گنده بود و پر از سبزه و گل بود دختری با موهای سبز ولی چرا الان سیاهه 

دختری که چشمانش مثل دریا ابی بود چرا الان سیاهه 

دختری با موی کوتاه بدون کفش و یه پیراهن سفید گنده بدون هیچ طرحی الاهه زمین بود 

کلی ادم کنارش بودن ولی او بخاطر پاکی زیاد و قدرتی که هر کسی رو کمک میکرد و بیشتر از بقیه الف ها بود شد الاهه 

درسته اون از اول یه الف بود الفی که دنیا رو سبز نگه میداره کارش بود 

اما یه روز .............. 

/ پایان فلش بک / 

زجر هاش قدیمش مثل تکه تکه های اینه توی ذهنش اکو میشد خشمش جوری شد 

و گفت = توی کسافت چرا چرا ما رو نابود کردی هان 

..... = هوم بزار فکر کنم اها ازمایش و پول 

داشت میدوید تا مرد رو بگیره بزنه اما یه دوتا قول نگهان گرفتنش 

ان مرد چونه دختر را گرفت و توی صورتش فوت کرد گفت = هوم بزار فرز کنیم قدرتت هنوز هست هه دختر جون تو ضعیفی چرا میگم چون من 80 درصد قدرتت رو گرفتم حیف دلم می خواست بقیه رو میگرفتم اما میدونی اگه مسگرفتم تو نابود میشدی و میمردی و دنیا هم تموم میشد 

و چشمش به یه دختر کنار بیهوش افتاد خندید و گفت = هوم بیدارش کنیم ببینی چطوری زجر میکشه یا اون ببینه 

مارگارت گفت = به اون کار نداشته باش 

و توی دل خودش گفت = وگرنه اگه بیدارش کنی مردی 

اما یه سطل اب روی دختر کناری که بیهوش بود ریختن و اون تندی بیدار شد 

...... = هوم اسمت چیه 

سارا = تو تو کی هستی دوستمو چرا گرفتی هان اسم خودت چیه چرا انقدر محافظ زشت پر مو قول پیکر داری 

..... = حالمو بهم زدی چقدر سوال میپرسی بچه 

سارا = هوی بچه خودتی 

...... = هوم پس دوستین درسته 

مارگارت = سدمه بهش نزن طرف حساب تو منم نه اون 

.... = اوه درست میگی پس بزاریم زجر کشیدنتو ببینه 

سارا میاد جلو تا مرد رو به هلاک برسونه که تو تا محافظ قول اون رو هم گرفتن 

می خواست خودشو ازاد کنه که پیر مردو با یه زنجیر گنده از اهن درست شده دید 

اون می خواست بزنه به مارگارت 

سارا = دیوونه حتی انگشتتم بهش بخوره میکشمت کثافت بیشور چیکارش داری 

و ضربه ی اول به کمر دختر اول همون مارگارت خودمون خورد و کلی خون امد و زخم شد 

ضربه دو همینطور سوم که چشمای دختری که بیهوش بود قرمز شد و به حالت شیطان در امد 

و با پا زد به کمر یکیشون و گفت = از کنارم گمشید تا نکشتمتون 

اما اون دو قول خندیدند و خب همونکاری که شیاطین بلدن رو بدون کنترل خودش انجام داد و یه شمشیر قرمز توی دستش پدیدار شد 

 

[شمشیره ] 

و توی شکم یکی از انها فرو کرد و با بی رحمی حرکتش داد و تکه تکه اش کرد و بعدش اون یکی رو زد 

و کلشونو با ان شمشیر نصف کرد 

و بعدش فرو در صورتشون میکرد 

تک تک اون ادما رو به همین روش کشت تا به پیر مرد رشید 

پیر مرد می خواست زمین رو نصف کنه و دختر بیوفته اما مگه نمیدانید الف ها و شیاطین میتوانند پرواز کنند با این تفاوت که شیاطین دو بال گنده سیاه برایشان از پر پشتشان ساخته میشد و الف ها شبیه یه پروانه میشدند 

چشمانش نشون میداد که اجدها درونش بیدار شده و قبل اینکه پیر مردو بزنه به حالت قبلش برگشت چون دوستش داشت میمورد و عصبانیش میکرد پس پرواز کرد دوستش رو گرفت و رو به پیر مر گفت = من با تو حساب دارم 

و پیر مرد فرار کرد 

به امبولانس زنگ زدندند و گفتند = زیاد اسیب ندیده فقط یک زخم روی پشتش افتاد و ما بخیه کردیمش افونت رو نزدیک بود بکنه اما خنسا کردیم 

توی هال یعنی پذیرایی راه میرفتم که بلاخره اجازه ورود رو دادند و از اونجا رفتند 

تندی به اتاق دوستش رفت و پیشش نشست گفت = ای تن بمیره اون پیر مرد خرفت کی بود چرا تورو داشت اذیت میکرد می خوام دخلشو بیارم امممم اها پلیش شماره پلیش چند بود 125 یا 250 

دوستش لپ دختر رو گرفت کشید و گفت = شبیه بچه ها حرف میزنی گربه کوچولو 

و لپشو کشید ول کرد دختر قد شدو گفت = بی تربیت اصا نباید کمکت میکردم اها اون کی بود ماری 

ماری یکم ساکت شد و گفت خب در مورد زندگیم بهت نگفتم درسته بزار تعریف کنم . یکی بود یکی نبود یه الف زندگی میکرد که یه روز یه مرد همه ی الف هارو گرفت و کلی ازمایش روشون انجام داد اما یکی شون از اونجا فرار کرد و الان مرده می خواد اون الف رو دوباره بگیره تموم 

سارا =و وووواوووووو اخر قصه چی میشه 

و خودشو دراز کش کرد و رو تخت کناری دراز کشید 

ماری = خل خانوم قصه نیست 

و دید که دوست خوابالوش به خواب رفته 

 

 

 

 

 

پایان نظر بدید بعدی رو بدم