از زبان ...... 

من یعنی ...... = هوی گودزیلا 

کیرستوف = درد گودزیلا  کوفت گودزیلا  مرز گودزیلا  ای خدا اگه یه بار دیگه بگی اخراجت میکنم مانلی 

مانلی = ههههوووفففف باشه 

کیریستوف = زرشک عجیب شدی 

مانلی = چه عجیبی 

کیرستوف = تو که اینطوری نیستی تو همیشه روی پام اویزونی تا نرم و سرم غر غر میکنی الان چرا انقدر پوکری 

مانلی = پوکر عمته خب چه کنم 

کیرستوف = بازم 

مانلی = ااااااااااههههه اره اره درست فهمیدی دوباره ریاضی رو گند زدم 

گیرستوف = تعجب می کردم اگه خوب میشدی 

مانلی = ههههییییی خدا قضیه اون پسره چی شد ردیابی کردین 

کیریستوف = بله 

مانلی = خوبه برید بهش بگید پول زدن ماشینمو بده [ همتون =  / قیافه من =  ] 

کیرستوف = بگو بهم نا سلامتی از 16 سالگی پیشتم دختر یه پا داداش واست شدم 

مانلی = داداش بره تو ک* و * ن * م [ تکه تکه اش کردم معذرت واسه کلمه زشت ولی قراره بیشتر بشه ] داداشی که بهش میگم برو واسم اب بیار بگه تن لشتو جمع کن خودت بیار تو راهم واسه منم بیار داداش نیست که 

کیریستوف = ای خدا بی خی بابا من گشنمه 

مانلی = من تشنمه ولی به کسی نگفتم 

کیرستوف = مانی بس کن دیگه بگو چی شده 

مانلی = حس میکنم یه چیزی شده سنگینی رو حس میکنم وقتی چیزی میشه یا بوی خون میاد چشام قرمز میشه و حس میکنم احساس میکنم قبلا در گذشته اونطوری بودم و روحم برگشته میترسم برم خونه برا همینه یه هفته تو خونت پلاس شدم 

کیرستوف = عععععررررررر بازم بگو میخوام بشنوم 

مانلی = ای پدر ........... 

در ذهن مانلی [ در اصل فکر میکنم باید دنبال چند نفر بگردم و از یکی انتقام بگیرم ] 

--------------------------------------------------------------------------------------- 

از زبان ......... و ............ 

من = پیداش کردید 

زیر دست = بله خانوم امیلی 

من = چی گفتی 

زیر دست = من م .... 

حرفش نصفه بود چون دستور داد بکشنش 

یه نفر دیگه تندی جای اون فرد مرده رو گرفت خب فکر کنم فهمیده باشید رییس کیه درسته بزرگ ترین هکر دنیا امیلی 

امیلی = مشخصات و تمام پرونده دختره رو برام بیارید 

زیر دست = قربان مطمعنید که نمیخواید خودمون بکشیمش 

امیلی = نوچ به نظر تعمه باهالی میاد می خوام یکم بازی باهاش کنم 

زیر دست اب دهنشو قورت داد چون میدونست که چه شکلی بازی میکنه اون ادما رو هات بودن و جذاب بودنش فریب میده و با خوش گذرونی کامل هر چی داره اون فرد رو میگیره اخرشم با لذت تماشا میکنه وقتی دوستش ناتالی تماشا میکنه که با لذت اون ادما رو میکشه و خونشو میخوره و قه قه میزنه 

دوستش در را با پا زد و تو امد با همون خواب الودگی همیشگی و کلاه خواب خرسیش و لباس خواب خون الود قرمز و عکس مرده ادما که داشت با چشمای قرمز نزدیکش میشد 

گفت = همتون مرخصید 

زیر دستا سریع از اون جهنم رفتن بیرون 

ناتالی = امیلی کمک 

امیلی = چیه چه مرگته 

ناتالی که میدوسنت دوستش همیشه اینطوری سرد و خشکه گفت = مرز خواب دیدم دیه نمیتونم کسی رو بکشم دیدم دیدم که من توی دستتم خونی هستم اما اما لباسامون فرق داشت انگار چند نفر کنارمون بودن فکر کنم باید دنبال اون چند نفر بگردیم انگار می خواستم از کسی که منو کشته انتقام بگیری 

میشد واضح دید که خون تو رگ های امیلی یخ شد 

با صدای ته چاه گفت = املیا نه امکان نداره دوباره 

ناتالی = منظورت چیه 

یه لبخند ضایع زد و گفت = چیزی نیست خواب بود برو بخواب و خواب کشتن دنیا رو ببین 

ناتالی به ظاهر مثلا نمیدوست اما قشنگ فهمیده اما خوب میفهمید که امیلی دلیل مرگ ناتالی رو املیا میدونه 

-------------------------------------------------

از زبان ..... و ....... 

...... = نه نه نباید بمیری ابله هنوز هنوز زوده بمون 

و شخص مرد 

...... = تو تو همش تقصیر توعه تو میدونستی اره تو میدونستی تو این جنگ قراره بمیریم اره انتقام میگیرم 

و به من حمله کرد 

من = اروم باش قصم میخورم لطفا خواهش میکنم ..... 

.......... 

تق از خواب بیدار شد درست مثل شب های پنج شنبه دوباره این خواب رو دید چرا چرا اخه هر دفعه خودشو تو اون وضعیت میبینه 

باز مثل هر پنج شنبه موهایی که حالت فر رو داشتن و هر وقت می خوابید هیچ وقت گنده یا پف نمیکرد ولی روی پیشونیس که عرق کرده بود موهاشم خیس کرد صورت خیس از عرق و گریشو شست و مثل هر روز با همون شلوارک و تیشرتی که فرقی نمیکرد چه کوفتی هست مال خودشه یا دوستش میپوشید چون گشاد بودن موهاشو که شلخته پلخته روی صورتش ریخته بود رو کنار زد و از اتاق بیرون رفت خونه چندانی گنده نبود یه اپارتمان اسمون خراش طبقه 18 یه خونه کوچیک داشتن تقریبا 90 متر یا کمتر بود یه اتاق و یه اشپز خونه و حموم داشت و پذیرایی به قول شما ولی ما میگیم حال 

دوستشو دید که در حالی که سعی داشت یه لقمه اندازه کف دستشو بلومبونه دید 

خودش گفت =سلام 

با حالت صدایی که نشون میداد تازه بیدار شدی و گریه کردی گفتم 

گفت = هممتیم 

من = هه چی میگی 

لقمه رو بزور قورتید و پایین داد گفت = سلام حالت خوبه بیا یکم واست شیر موز درست کردم بخوری حالت جا بیاد خانوم خابالو سارا 

دوسش خوب میدونست که اسم اصلیش نیست و اسم فرعیش هست اما چون ساده تر بود همیشه میگفت سارا یا ساری و اینو میدونست که اون الان بدوجور حالش خرابه و داره از ترس به خودش میپیچه پس یکم دلگرمش کرد با یکم دستمالی تا حال جا بیاد 

من = سلام بر ماری خودمون 

مارگارت رو ماری صدا میکرد 

مارگارت = امروز باید برم سر کار اینو بخور من برم به اونام دیگه فکر نکن و نرو دونبال نخود سیاه یادمه اون موقع چیکار کردی 

لبخند ضایعی زد چون که اون دفعه قبل داشت یه پسر رو با تفنگ تهدید میکرد اخرشم با هم رفیق شدن داشتن میگفتن میخندیدن اصلانم نمیدونست پسره جوکر بید پسر جوونی بود نتوست بفهمه خب منو چیکار دارین و ماری نجاتش داد اخه بجای اینکه پسره سارا رو بکشه سارا اون رو کشت و جسدشو به پلیس داد هیچکی هم نمیدونه چطوری حتی خودش 

مارگارت پوفی کشید لباس خیلی شیک و دخترونشو پوشید و به سمت کارش رفت وقتی رفت داخل رستوران لباس گارسونیشو پوشید باید به این ماجرا خاتمه میداد تا اینکه اینطوری نشه 

.......... 

ادامه دارد 

ادامه را می خوای نظر بده تا بنده بنویسم  و این داستان یه جوری قضیه رو روشن کرد یوها ها تو کامنت در مورد پوستر و داستانم بگید اشکالاتم بگید بای